close
دانلود آهنگ جدید
داستان

داستان

تبليغات
تبليغات
تبليغات
تبليغات

کاربران برتر ماه

کاربر ماهکاربر ماهکاربر ماهکاربر ماهکاربر ماهکاربر ماهکاربر ماه

کاربران برتر ماه

منوهاي سايت

عضويت سريع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

ورود به سايت

نام کاربری :
رمز عبور :

خبرنامه

براي اطلاع از آپديت شدن سايت در خبرنامه سايت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

آخرين ارسال هاي انجمن عشقوليا

کمي طاقت داشته باشيد...
عنوانپاسخبازديدتوسط
02leyla9898
07ava96
06ava96
08ava96
4528466crazy
011lemonn
09nonegar98
012malimgroup
011alisharifi
016nargeskamali

داستان عاشقانه سری نهم

داستان عاشقانه سری نهم

 

 

داستان عاشقانه یک فنجان قهوه

در زد ولی کسی جوابش را نداد. در اتاق را به آرامی باز کرد. اتاق تاریکی بود. دیوار هایش رنگ خود را از دست داده بود. در اتاق تنها یک میز و یک پنجره وجود داشت. از پنجره به هوای سرد بیرون نگاه کرد. به دانه های ریز برف که در حال انباشته شدن بر روی زمین بود نگاه کرد. قطره ای اشک از چشمانش به پایین لغزید. به خودش فکر می کرد. به تنهایی هایش. به روزگار سختی که پشت سر گذاشته بود. به آینده ای که معلوم نبود چه می شد. آیا واقعا ارزش گریه کردن را داشت؟

♡بقیه در ادامه ی مطلب ♡

نويسنده :
برچسب ها: , , , , , ,
تاريخ انتشار : یکشنبه 13 تير 1395 ساعت: 15:5
تعداد بازديد : 160

داستان عاشقانه سری هشتم

داستان عاشقانه سری هشتم

نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتم
هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود
نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام
به همه لبخند می زدم
آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن ....

بقیه داستان در ادامه مطلب

نويسنده : | موضوع: متن , داستان کوتاه عاشقانه ,
برچسب ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , ,
تاريخ انتشار : پنجشنبه 27 خرداد 1395 ساعت: 9:0
تعداد بازديد : 201

داستان عاشقانه سری هفتم

داستان عاشقانه سری هفتم

 

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی دکمه های پیانو ...
صدای موسیقی فضای کوچیک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسیقی , موسیقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه یه آدم عاشق , یه دیوونه , همه وجودش توی نت های موسیقی خلاصه می شد .
هیچ کس اونو نمی دید . همه , همه آدمایی که می اومدن و می رفتن
همه آدمایی که جفت جفت دور میز میشستن و با هم راز و نیاز می کردن فقط براشون شنیدن یه موسیقی مهم بود....

بقیه داستان در ادامه مطلب

نويسنده : | موضوع: متن , داستان کوتاه عاشقانه ,
برچسب ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,
تاريخ انتشار : جمعه 21 خرداد 1395 ساعت: 20:0
تعداد بازديد : 216

داستان عاشقانه سری ششم

داستان عاشقانه سری ششم

 


در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات !

روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند.

نويسنده : | موضوع: متن , داستان کوتاه عاشقانه ,
برچسب ها: , , , , , , , , , , , , , , , ,
تاريخ انتشار : پنجشنبه 20 خرداد 1395 ساعت: 20:0
تعداد بازديد : 184

داستان عاشقانه سری پنجم

داستان عاشقانه سری پنجم

 
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.

بقیه در ادامه مطلب

نويسنده : | موضوع: متن , داستان کوتاه عاشقانه ,
برچسب ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,
تاريخ انتشار : چهارشنبه 19 خرداد 1395 ساعت: 20:0
تعداد بازديد : 218

داستان عاشقانه سری سوم

داستان عاشقانه سری سوم

 سالها پیش , در کشور آلمان , زن و شوهری زندگی می کردند.آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند.

یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند.

ببر کوچکی در جنگل , نظر آنها را به خود جلب کرد.

مرد معتقد بود : نباید به آن بچه ببر نزدیک شد.به نظر او ببرمادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر داشت.پس اگر احساس خطر می کرد به هر دوی آنها حمله می کرد و صدمه می زد...

بقیه در ادامه مطلب

نويسنده : | موضوع: متن , داستان کوتاه عاشقانه ,
برچسب ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,
تاريخ انتشار : دوشنبه 17 خرداد 1395 ساعت: 20:0
تعداد بازديد : 224

داستان عاشقانه سری دوم

داستان عاشقانه سری دوم

 هندویی عقربی را دید که در آب برای نجات خویش دست و پا میزند ...
هندو به قصد کمک دستش را به طرف عقرب دراز کرد اما عقرب تلاش کرد تا نیشش بزند !
با این وجود مرد هنوز تلاش میکرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد اما عقرب دوباره سعی کرد او را نیش بزند !
مردی در آن نزدیکی به او گفت : چرا از نجات عقربی که مدام نیش میزند دست نمیکشی ؟!
هندو گفت : عقرب به اقتضای طبیعتش نیش میزند. طبیعت عقرب نیش زدن است و طبیعت من عشق ورزیدن ...
چرا باید از طبیعت خود که عشق ورزیدن است فقط به علت این که طبیعت عقرب نیش زدن است دست بکشم ؟!
هیچگاه از عشق ورزیدن دست نکش همیشه خوب باش حتی اگر اطرافیانت نیشت بزنند ...

نويسنده : | موضوع: متن , داستان کوتاه عاشقانه ,
برچسب ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,
تاريخ انتشار : یکشنبه 16 خرداد 1395 ساعت: 20:0
تعداد بازديد : 204

داستان عاشقانه سری اول

داستان عاشقانه سری اول

 

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از سرکار به خانه باز می‌گشت، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان در برف ایستاده. اسمیت از ماشین پیاده شد و خودش را معرفی کرد و گفت من آمده‌ام کمکتان کنم. زن گفت صدها ماشین از روبروی من رد شدند، اما کسی نایستاد، این واقعاً لطف شماست...


بقیه داستان در ادامه مطلب

نويسنده : | موضوع: متن , داستان کوتاه عاشقانه ,
برچسب ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,
تاريخ انتشار : شنبه 15 خرداد 1395 ساعت: 20:0
تعداد بازديد : 201

داستان عاشقانه زمان غربت

داستان عاشقانه زمان غربت

سلام عشقولیا خوبین من با یه داستان عاشقانه جدید اومدم پیشتون امیدوارم از این پستم هم خوشتون بیاد و دوستش داشته باشید دوستون دارم تا ابد لبخند


وقتی شماره موبایل روی صفحه موبایلم درج شد، کمی تعجب کردم، چرا که پدرم پسرم می دانست من در این ساعت سر کار هستم و معمولا غروب به بعد تلفن می زد که به وقت آن کشور عصر باشد و هم او و عروسم از دانشگاه برگشته باشند و هم من از سر کار برگشته باشم. با این حال فکر کردم مانند بعضی وقتها که ناگهان احساس دلتنگی می کند، زنگ زده که به قولخودش چند کلمه صدایم را بشنود و قطع کند:
-سلام بر بهترین پسر دنیا… چطوری پیام جان؟
جواب پیام را در این طور مواقع حفظ بودم که ابتدا با صدای بلند قهقهه می زد و بعد هم خنداخند می گفت:«سلام بر بهترین پدر دنیا… صدای شما را که می شنوم خوبم…»
 
-خوب نیستم پدر حالم اصلا خوب نیست … ما بد جور گرفتار شدیم پدر… مژگان توی بازداشتگاهه.
نويسنده : | موضوع: متن , داستان کوتاه عاشقانه ,
برچسب ها: , , , , , , , , , , , , , , ,
تاريخ انتشار : پنجشنبه 13 خرداد 1395 ساعت: 8:56
تعداد بازديد : 279

داستان عاشقانه ی عشق یعنی این

داستان عاشقانه ی عشق یعنی این

 یه پیر زن و یه پیر مرد تو یه خونه زندگی میکردن

 

پیر زنه موقع خواب خروپف میکرده و نمیذاشته پیر مرد بخوابه 

♡بقیه در ادامه ی مطلب♡

نويسنده :
برچسب ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , ,
تاريخ انتشار : سه شنبه 04 خرداد 1395 ساعت: 15:2
تعداد بازديد : 234

داستان زیبا و عاشقانه ی پند آموز

داستان زیبا و عاشقانه ی پند آموز
داستان زیبا و عاشقانه و پند آموز هرجا عشق هست ثروت و موفقیت هم هست

..**..**..**..**..**..

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.

به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»

بقیه داستان در ادامه مطلب
نويسنده : | موضوع: متن , متن نوشته عاشقانه , داستان کوتاه عاشقانه ,
برچسب ها: , , , , , , , , , , , , ,
تاريخ انتشار : جمعه 03 ارديبهشت 1395 ساعت: 12:46
تعداد بازديد : 287

داستان زیبا و عاشقانه ی یک روز برفی

داستان زیبا و عاشقانه ی یک روز برفی

 يه پسر بود که زندگي ساده و معمولي داشت. اصلا نمي دونست عشق چيه عاشق به کي مي گن. تا حالا هم هيچکس رو بيشتر از خودش دوست نداشته بود و هرکي رو هم که ميديد داره به خاطر عشقش گريه ميکنه بهش ميخنديد....

بقیه داستان در ادامه مطلب

نويسنده : | موضوع: متن , داستان کوتاه عاشقانه ,
برچسب ها: , , , , , , , , , , , , , , , ,
تاريخ انتشار : پنجشنبه 02 ارديبهشت 1395 ساعت: 19:0
تعداد بازديد : 252

داستان عاشقانه و غمگین غرور من

داستان عاشقانه و غمگین غرور من

داستان عاشقانه و غمگین غرور من

 

باز هم بیخودی قهر کرده بود و من هم از سر لج خودم را بخاطر غرورم به بی خیالی زده بودم !

 

بعد از چند روز که صبرم به ته رسیده بود طاقت نیاوردم و گوشی را برداشتم تا از دلش در بیارم . . .

 

بقیه داستان در ادامه مطلب

نويسنده : | موضوع: متن , داستان کوتاه عاشقانه ,
برچسب ها: , , , , , , , , , , , , , , ,
تاريخ انتشار : دوشنبه 30 فروردين 1395 ساعت: 18:0
تعداد بازديد : 342

عاشقانه ترین جملات

عاشقانه ترین جملات

همین که تو می دانی “دوستت دارم” کافیست …

بگذار خفه کند خودش را دنیـا....

نويسنده : | موضوع: متن , متن نوشته عاشقانه ,
برچسب ها: , , , , , , , , , , , , , , , ,
تاريخ انتشار : یکشنبه 22 فروردين 1395 ساعت: 19:0
تعداد بازديد : 205

عشق یعنی این....

عشق یعنی این....

دختری با پدرش میخواستند از یک پل چوبی رد شوند ...


پدر رو به دخترش گفت:دخترم دست من را بگیر تا از پل رد شویم 


دختر رو به پدر کرد و گفت : من دست تو را نمیگیرم تو دست مرا بگیر ...


پدرگفت: چرا؟ چه فرقی می کند! مهم این است که دستم را بگیری وباهم رد شویم. 


دخترک گفت: فرقش این است که اگر من دست تو را بگیرم ممکن است هر لحظه دست تو را رها کنم اما اگر تو دست مرا بگیری هرکز آن را رها نخواهی کــــرد!


این حکایت دقیقا مانند داستان رابطه ما با خداوند است


هرگاه ما دست او را بگیریم  ممکن است باهر غفلت ونا آگاهی دستش را رها کنیم اما اگر از او بخواهیم دستمان را بگیرد هرگز دستمان را رها نخواهد کرد!! و این یعنی عــشق 

نويسنده :
برچسب ها: , , , , , , , , , ,
تاريخ انتشار : پنجشنبه 15 بهمن 1394 ساعت: 19:50
تعداد بازديد : 248

پشتيباني