بهترین سایت عاشقونه

تبليغات
تبليغات
تبليغات
تبليغات

کاربران برتر ماه

کاربر ماهکاربر ماهکاربر ماهکاربر ماهکاربر ماهکاربر ماهکاربر ماه

کاربران برتر ماه

منوهاي سايت

عضويت سريع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

ورود به سايت

نام کاربری :
رمز عبور :

خبرنامه

براي اطلاع از آپديت شدن سايت در خبرنامه سايت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

آخرين ارسال هاي انجمن عشقوليا

کمي طاقت داشته باشيد...
عنوانپاسخبازديدتوسط
581crazy
128crazy
47410789hwdrzd
1256mahsan68415
7686mahsan68415
1103fatima78
4267hwdrzd
1075351hwdrzd
4264hwdrzd
3286sevda-joon

تنها بودم که اومد

تنها بودم که اومد

تنها بودم که اومد

تنهاییم را پر نکرد

فقط خلوتم

راشکست

تنهاترم کرد
رفت

نويسنده : | موضوع: متن , متن نوشته عاشقانه , جملات تنهایی ,
برچسب ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,
تاريخ انتشار : شنبه 19 تير 1395 ساعت: 9:41
تعداد بازديد : 286

دیگه هیچوقت برنمیگرده

دیگه هیچوقت برنمیگرده

خیلي بده

 

دلت هوای 


روزهایي رو

 

بکنه که

 

میدوني دیگه

 

هیچوقت برنمیگرده

 

نويسنده : | موضوع: متن , متن نوشته عاشقانه ,
برچسب ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,
تاريخ انتشار : جمعه 11 تير 1395 ساعت: 9:45
تعداد بازديد : 272

جز تو کسی نیست

جز تو کسی نیست

تا در آینه رفتم که

بگیرم خبر از خویش

دیدم که در آن آینه هم

جز تو کسی نیست...

نويسنده : | موضوع: متن , متن نوشته عاشقانه ,
برچسب ها: , , , , , , , , , , , , ,
تاريخ انتشار : چهارشنبه 26 خرداد 1395 ساعت: 23:0
تعداد بازديد : 272

داستان عاشقانه سری هفتم

داستان عاشقانه سری هفتم

 

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی دکمه های پیانو ...
صدای موسیقی فضای کوچیک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسیقی , موسیقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه یه آدم عاشق , یه دیوونه , همه وجودش توی نت های موسیقی خلاصه می شد .
هیچ کس اونو نمی دید . همه , همه آدمایی که می اومدن و می رفتن
همه آدمایی که جفت جفت دور میز میشستن و با هم راز و نیاز می کردن فقط براشون شنیدن یه موسیقی مهم بود....

بقیه داستان در ادامه مطلب

نويسنده : | موضوع: متن , داستان کوتاه عاشقانه ,
برچسب ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,
تاريخ انتشار : جمعه 21 خرداد 1395 ساعت: 20:0
تعداد بازديد : 251

داستان عاشقانه سری پنجم

داستان عاشقانه سری پنجم

 
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.

بقیه در ادامه مطلب

نويسنده : | موضوع: متن , داستان کوتاه عاشقانه ,
برچسب ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,
تاريخ انتشار : چهارشنبه 19 خرداد 1395 ساعت: 20:0
تعداد بازديد : 267

داستان عاشقانه سری سوم

داستان عاشقانه سری سوم

 سالها پیش , در کشور آلمان , زن و شوهری زندگی می کردند.آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند.

یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند.

ببر کوچکی در جنگل , نظر آنها را به خود جلب کرد.

مرد معتقد بود : نباید به آن بچه ببر نزدیک شد.به نظر او ببرمادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر داشت.پس اگر احساس خطر می کرد به هر دوی آنها حمله می کرد و صدمه می زد...

بقیه در ادامه مطلب

نويسنده : | موضوع: متن , داستان کوتاه عاشقانه ,
برچسب ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,
تاريخ انتشار : دوشنبه 17 خرداد 1395 ساعت: 20:0
تعداد بازديد : 262

داستان عاشقانه سری دوم

داستان عاشقانه سری دوم

 هندویی عقربی را دید که در آب برای نجات خویش دست و پا میزند ...
هندو به قصد کمک دستش را به طرف عقرب دراز کرد اما عقرب تلاش کرد تا نیشش بزند !
با این وجود مرد هنوز تلاش میکرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد اما عقرب دوباره سعی کرد او را نیش بزند !
مردی در آن نزدیکی به او گفت : چرا از نجات عقربی که مدام نیش میزند دست نمیکشی ؟!
هندو گفت : عقرب به اقتضای طبیعتش نیش میزند. طبیعت عقرب نیش زدن است و طبیعت من عشق ورزیدن ...
چرا باید از طبیعت خود که عشق ورزیدن است فقط به علت این که طبیعت عقرب نیش زدن است دست بکشم ؟!
هیچگاه از عشق ورزیدن دست نکش همیشه خوب باش حتی اگر اطرافیانت نیشت بزنند ...

نويسنده : | موضوع: متن , داستان کوتاه عاشقانه ,
برچسب ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,
تاريخ انتشار : یکشنبه 16 خرداد 1395 ساعت: 20:0
تعداد بازديد : 239

داستان عاشقانه سری اول

داستان عاشقانه سری اول

 

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از سرکار به خانه باز می‌گشت، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان در برف ایستاده. اسمیت از ماشین پیاده شد و خودش را معرفی کرد و گفت من آمده‌ام کمکتان کنم. زن گفت صدها ماشین از روبروی من رد شدند، اما کسی نایستاد، این واقعاً لطف شماست...


بقیه داستان در ادامه مطلب

نويسنده : | موضوع: متن , داستان کوتاه عاشقانه ,
برچسب ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,
تاريخ انتشار : شنبه 15 خرداد 1395 ساعت: 20:0
تعداد بازديد : 247

داستان زیبا و عاشقانه ی پند آموز

داستان زیبا و عاشقانه ی پند آموز
داستان زیبا و عاشقانه و پند آموز هرجا عشق هست ثروت و موفقیت هم هست

..**..**..**..**..**..

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.

به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»

بقیه داستان در ادامه مطلب
نويسنده : | موضوع: متن , متن نوشته عاشقانه , داستان کوتاه عاشقانه ,
برچسب ها: , , , , , , , , , , , , ,
تاريخ انتشار : جمعه 03 ارديبهشت 1395 ساعت: 12:46
تعداد بازديد : 330

من تنها نیستم

من تنها نیستم

 

تنها توی این اتاق سرد

بغض نشسته در گلو

قلب شکسته در سینه

چشمان بارونی

لب های خشکیده

چشم های دوخته به در

دل بی قرار

دست های ناتوان

****

من تنها نیستم

تنهایی هایم پیشم هستن

با تنهایی هایم هیچ وقت تنها نیستم

نويسنده : | موضوع: متن , متن نوشته عاشقانه ,
برچسب ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , ,
تاريخ انتشار : جمعه 27 فروردين 1395 ساعت: 21:7
تعداد بازديد : 351

پشتيباني