close
تبلیغات در اینترنت
داستان کوتاه عاشقانه

داستان کوتاه عاشقانه

تبليغات
تبليغات
تبليغات
تبليغات

کاربران برتر ماه

کاربر ماهکاربر ماهکاربر ماهکاربر ماهکاربر ماهکاربر ماهکاربر ماه

کاربران برتر ماه

منوهاي سايت

عضويت سريع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

ورود به سايت

نام کاربری :
رمز عبور :

خبرنامه

براي اطلاع از آپديت شدن سايت در خبرنامه سايت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

آخرين ارسال هاي انجمن عشقوليا

کمي طاقت داشته باشيد...
عنوانپاسخبازديدتوسط
03azadehsadeghi
02azadehsadeghi
4316468sevda-joon
484hwdrzd
1073657hwdrzd
4111hwdrzd
3111sevda-joon
1994957crazy
046roya2020
3112crazy

داستان کوتاه عاشقانه

داستان کوتاه عاشقانه

 دختر: می دونی! دلم… برای یک پیاده روی با هم… برای رفتن به مغازه های کتاب فروشی و نگاه کردن کتاب ها… برای بوی کاغذ نو… برای راه رفتن با هم شونه به شونه و دیدن نگاه حسرت بار دیگران… آخه هیچ زنی نیست که مردی مثل مرد من داشته باشه!


پسر: آره می دونم… می دونم… دل من هم تنگت شده… برای دیدن آسمون زیبای چشمات… برای بستنی های شاتوتی که باهم می خوردیم… برای خونه ای که توی خیالمون ساخته بودیم ومن مرد اون خونه بودم….!


دختر: یادت هست همیشه می گفتی به من می گفتی “خاتون”


پسر: آره… واسه این که تو منو یاد دخترهای ابرو کمون دوران قجر می انداختی!


دختر: ولی من که خیلی بور بودم!


پسر: آره… ولی فرقی نمی کنه!


دختر: آخ چه روزهای خوبی بودن… چقدردلم هوای دستای مردونه ات رو داره… وقتی توی دستام گره میشدن… مجنون من…


پسر: …


دختر: چی شد چرا هیچی نمیگی؟


پسر: …


دختر: منو نگاه کن ببینم! منو نگاه کن…


پسر: …


دختر: الهی من بمیرم… چشات چرا گریه دارن… فدای توبشم…


پسر: خدا… نه… (گریه(


دختر: چرا داری گریه میکنی؟


پسر: چرا گریه نکنم… ها؟


دختر: گریه نکن دیگه … من دوست ندارم مردم گریه کنه… جلو این همه آدم… بخند دیگه… زود باش بخند…


پسر: وقتی دستات رو کم دارم چطوری بخندم؟ کی اشکامو پاک کنه ...


دختر: بخند ای همه داستان عاشقانه زندگی من … و گرنه من هم گریه خواهم کرد...


پسر: باشه… قبول… تسلیم… گریه نمی کنم… ولی اصلا نمی تونم بخندم


دختر: آفرین! حالا بگو برای کادو ولنتاین چی واسم خریدی؟


پسر: آخه توکه میدونی من از این داستان ها خوشم نمیاد… ولی امسال برات یک هدیه خوب آوردم…


دختر: چی…؟ زودباش بگو بهم دیگه… آب از لب و لوچه ام آویزون شده ...


پسر: …


دختر: باز که ساکت شدی؟


پسر: برات… کادو… (هق هق گریه)… برات یه دسته گل گلایل!… یه شیشه گلاب… و یک بغض ابدی و طولانی آوردم…!


تک عروس گورستان!


خیابون ها پنج شنبه ها دیگه بدون تو هیچ صفایی نداره…!


اینجا کناره خانه ی ابدیت مینشینم و فاتحه میخونم…


نه… اشک و فاتحه


نه… اشک و فاتحه و دلتنگی


امان… خاتون روز های خوب من! توخیلی وقته که…


آرام بخواب بانوی کوچ کرده ی تنهایی من…


دیگر نگران قرص های نخورده ام… لباس اتو نکشیده ام…. و صورت پف کرده از داستان کوتاه عاشقانه زندگی مان نباش…!


نگران نگاه های خیره مردم به اشک هایم هم نباش


بعد از تو مرد نیستم اگر بخندم…


آرام بخواب خاتون....


 

 

نويسنده :
تاريخ انتشار : پنجشنبه 24 دي 1394 ساعت: 11:14
تعداد بازديد : 221

مطالب مرتبط

بخش نظرات اين مطلب

آیفون تصویری
اين نظر توسط آیفون تصویری در تاريخ 1395/7/1 و 12:21 دقيقه ارسال شده است :
سلام وب سیات فوق العاده ای دارید واقعا ممنون عالی بود
اين نظر توسط در تاريخ 1394/10/25 و 13:31 دقيقه ارسال شده است :
خیلی متن غمگینی بود...ولی قشنگ بود...فکر کنم براساس همین داستان،یه نفر تو مسابقه اعجوبه های 93 به خاطر بازی در فیلمش بهترین بازیگر معرفی شد...
ممنون...
پاسخ : ممنونم از نظرتون
̅̅ElnaZ
اين نظر توسط ̅̅ElnaZ در تاريخ 1394/10/24 و 15:38 دقيقه ارسال شده است :
خیلی ناناز بود
میسی شکلک
پاسخ : قبونت :25:
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

پشتيباني